در ایامی که ابوعلی سینا کسوت وزارت برتن داشت ، روزی با دبدبه و کبکبه و با خیل همراهان از جایی عبور میکرد . در این حال صدای کناسی را شنید که مشغول کار کردن است و این بیت شعر را زمزمه میکند:
گرامی داشتم این نفس از آنت
که آسان بگذرد بر تن جهانت
"ای نفس! من با کار کردن و تحمل سختیها موجب شدم که تو گرامی و عزیز باشی و امور جهان بر تو سهل و آسان بگذرد "
ابوعلی سینا خنده ای کرد و پس از احضار کناس به او گفت:
الحق و الانصاف تو با این کار، موجب عزت و تکریم نفس خود شدهای!
کناس جمله ای گفت که شگفتی ابوعلی سینا را برانگیخت : نان از دسترنج خود خوردن بهتر است تا تن به ذلت سپردن و زیر بار هرکس و ناکس رفتن !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 23:17  توسط بهادری
|
شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) تسلیت باد.

- چون حضرت علی علیه السلام
حضرت فاطمه (س) را شبانه به خاک سپرد رو به مزار پیغمبر (ص) کرد و گفت :
چه
شبی است امشب خدایا! این بنده تو هیچ گاه این قدر بی تاب نبوده است. این
دل و دست و پا هیچ گاه این قدر نلرزیده است.این اشک این قدر مدام نباریده
است.
چه کند علی با این همه تنهایی!
ای خدا، در سوگ پیام آور تو که
سخت ترین مصیبت عالم بود، دلم به فاطمه خوش بود. می گفتم: گلی از گلستان در
این گلخانه یادگار هست. اما اکنون چه بگویم؟
این همه تنهایی را کجا
ببرم؟ این همه اندوه را با که قسمت کنم؟
وقتی به خانه می آمدم، انگار پا
به دریای محبت می گذاشتم. انگار در چشمه صفا شست وشو می کردم. خستگی کجا
می توانست خودی نشان دهد. زندگی دشوار بود و مشکلات بسیار. اما انگار من بر
دیبای مهر فرود می آمدم، بر پشتی لطف تکیه می زدم و بال و پرعطوفت را بر
گونه های خودم احساس می کردم. فاطمه در این دنیا برای من حقیقت کوثر بود.
با وجود او تشنگی، گرسنگی، سختی، جراحت، کسالت و خستگی به راستی معنی
نداشت. اکنون با رفتن او من خستگی های گذشته را هم به دوش خودم احساس می
کنم....
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 19:13  توسط بهادری
|

درآمد از در ، خندان
لب و گشاده جبین
کنار من بنشست و غبار غم بنشاند
فشرد حافظ محبوب را
به سینه ی خویش
دلم به سینه فرو ریخت : « تا چه خواهد خواند ! »
به
ناز ، چشم فرو بست و صفحه ای بگشود
ز فرط شادی ، کوبید پای و دست افشاند
مرا
فشرد در آغوش و خنده ای زد و گفت :
« رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند »
هزار بوسه زدم بر
ترانه ی استاد
هزار بار بر آن روح پاک رحمت باد
فریدون مشیری
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 12:26  توسط بهادری
|
به گزارش ایسنا رسانههای دولتی انگلستان اعلام كردند كه یك پسرنوجوان با استفاده از گاز نوشابه، پدرش را از سوختن در شعلههای آتش نجات داد.
«نیكلاس ویث» ۱۵ ساله در مصاحبهای با یكی از روزنامههای محلی منطقه «پنزانس» در انگلستان، گفت: روز گذشته با شنیدن فریادهای پدرم به پاركینگ رفتم و متوجه شدم او هنگام درست كردن یك آتش دچار حریق شده است.
من بسرعت یك بطری نوشابه دو لیتری را تكان داده و گاز نوشابه را با فشار به سمت پدرم گرفتم و در نهایت شعلههایی كه سراسر بدن او را گرفته بود، خاموش شد.
این پسر نوجوان خاطرنشان كرد: من پیش از این میدانستم كه گاز دیاكسیدكربن میتواند شعلههای عادی آتش را خاموش و به همین دلیل از گاز نوشابه كوكاكولا استفاده كردم.
«آنیتا» همسر این مرد ۵۲ ساله هم گفت: بلافاصله پس از اطفای حریق، «اندرو» را به بیمارستان منتقل كردیم. اگر پسرمان به داد او نرسیده بود، شوهرم حتما جان خود را از دست میداد.
هماكنون نیز وی تنها از ناحیه دست و پاهایش دچار سوختگی سطحی شده است و با درمانهای سریع كاملا بهبود مییابد.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 20:11  توسط بهادری
|
روز معلم در فصل بهاراست
چون معلم هم مثل بهار منشا خلاقیت ، زایندگی و دگرگونی است
با معلم است که باغ اندیشه ورزی دانش آموزان بارور می شود
معلمی یعنی شغل انبیاء
پس فضل خدا شامل حال معلم است
روز و هفته ی معلم مبار ک باد .
حضرت سجاد (ع) در فرمايشات خود سفارش بسياري در حفظ حقوق معلم از سوي شاگردان دارند و مي فرمايد:« حق کسي که عهده دار تعليم توست آن است که او را بزرگ شماري و مجلس او را سنگين بداري و نيکو به وي گوش فرا دهي و روي خود را بر او کني و با او بلند سخن نگويي و کسي را که از او چيزي مي پرسد تو پاسخ ندهي و بگذاري که خود او پاسخ گو باشد و در مجلس او با هيچ کس به صحبت ننشيني و در محضر او بدگويي از کسي نکني و اگر از او در نزد تو بدگويي شد از او دفاع کني و عيب پوشش باشي و فضايل و مناقب او را آشکار کني و با دشمنش همنشيني نکني و با دوستش دشمني نورزي ؛ پس چون چنين کردي، فرشتگان خداي تعالي به سود تو گواهي خواهند داد که مقصد و مقصود تو از او و فرا گرفتن دانش او فقط براي خدا بوده نه به خاطر مردم ».
+ نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 21:52  توسط بهادری
|
قلمي از قلمدان قاضي افتاد. شخصي که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضي کلنگ خود را برداريد.
قاضي خشمگين پاسخ داد: مردک اين قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسي؟
مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ويران کردي.
***
مردی از کسی چیزی بخواست - او را دشنام داد - گفت : مرا که چیزی ندهی چرا به دشنام رانی ؟ - گفت : خوش ندارم که تهی دست روانت کنم !
***
شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود ـ چوبهای سقف بسیار صدا می کرد ـ به خداوند خانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد ـ پاسخ داد که چوبها ی سقف ذکر خدا می کنند ـ گفت ـ نیک است اما می ترسم که این ذکر منجر به سجده شود ـ
عبيد زاکاني
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 21:33  توسط بهادری
|