در
زمان ناصرالدین شاه ، آقایی بود به نام نظرعلی طالقانی . طلبه ی بسیار فقیری
، که در مدرسه ی مروی تهران بود. او آن قدر فقیر بود که شبها دور حجره های
طلبه های دیگر ، در بین آشغال ها دنبال چیزی برای خوردن می گشت. یک روز به
ذهنش می رسد که نامه ای برای خدا بنویسد.
الان نامه ی ایشان تحت عنوان "نامه ای به خدا" در موزه ی گلستان نگهداری می شود .
شرح مختصری از نامه نظرعلی طالقانی:بسم
الله الرحمن الرحیم.... خدمت جناب خدا سلام. اینجانب بنده شما هستم... شما
در قران فرموده اید: " و ما من دابه فی الارض الا علی الله رزقها" ...(هیچ
موجود زنده ای روی زمین نیست الا اینکه روزی او به عهده من است).
من
هم جنبده ای هستم از جنبنده های شما روی زمین. شما در جای دیگر فرموده
اید: "ان الله لا یخلف المیعاد"....(مسلما خدا خلف وعده نمی کند).
پس روزی اینجانب دست شماست و شما هم خلف وعده نمی کنی. پس من روزی خود را می خواهم.
اینجانب چیزهای زیر را از شما می خواهم:
۱.همسری زیبا و متدین
۲.خانه ای وسیع
۳.خادم
۴.یک کالسکه با سورتچی
۵.یک باغ
۶.مقداری پول برای تجارت
نظرعلی طالقانی- مدرسه مروی- حجره 16
او
نامه خود را در روز پنجشنبه می نویسد و به سراغ مسجد شاه می رود و نامه اش
را در سوراخی در دیوار پنهان می کند . فردای آن روز یعنی جمعه ، زمانی که
ناصرالدین شاه و درباریان برای شکار می روند , وقتی به جلوی مسجد شاه می
رسند ، طوفان شدیدی شروع به وزیدن می کند و نامه ی نظرعلی طالقانی ، از
شکاف دیوار بیرون می آید و روی پای ناصرالدین شاه می افتد. ناصرالدین شاه
هنگامی که نامه را می خواند خنده ای می کند و دستور می دهد که پیکی به
مدرسه مروی رفته و نظرعلی را نزد او بیاورند. ناصرالدین شاه به وزرای خود
می گوید : "حال که ما مفتخر شدیم نامه ای را که ایشان به خدا نوشته دریافت
کنیم پس برماست که خواسته هایش را برآورده کنیم. من نامه را می خوانم و
هرکدام از شما یکی را به عهده بگیرید"....
منبع : اینجا
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ساعت 1:34  توسط بهادری
|
1)پس کجایی ؟
صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم. راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند.
ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند. یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد. چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده اش
اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل
ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت. در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت «خدا نکنه»
بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم.»
منبع : اینجا
2) دور برگردان
با زنی پیر و مرد میانسالی که عینک قطورش ظاهری بداخلاق به او داده بود عقب تاکسی نشسته بودم.
راننده بیست و هفت، هشت ساله بود و عکس نوزادی از آیینه آویزان کرده بود.
پسر جوانی که جلو نشسته بود یکدفعه گفت؛ «خانم ها، آقایون... دلم داره می ترکه...
چند روز پیش با دوستم به هم زدم، امروزم تولدمه... خیلی دلم براش تنگ شده. اصلاً دلم نمی خواد روز تولدم انقدر حالم بد باشه.»
زن پیر گفت؛ «مادرجون یه داد بلند از ته دلت بزن حالت بهتر میشه.»
پسر جوان از راننده پرسید؛ « اجازه هست؟»
راننده گفت؛ «اینجا می خوای داد بزنی؟»
پسر گفت؛ «بله، گفتم که دلم داره می ترکه.» راننده گفت؛ «راحت باش.»
پسر با صدای بلند فریادی طولانی کشید. سرنشینان بقیه ماشین ها به ماشین ما خیره شده بودند.
چند لحظه یی سکوت شد. پسر گفت؛ « آخیش.» راننده گفت؛ « واقعاً تولدته؟»
پسر گفت؛ «بله.» راننده گفت؛ «به عنوان هدیه یه ترانه مهمونت می کنم.»
بعد زد زیر آواز و یک آهنگ شاد آذری خواند. ما هم دست می زدیم، مرد بداخلاق هم با راننده همخوانی می کرد.
آواز راننده که تمام شد پسر جوان دوباره گفت؛ «آخیش.» مرد بداخلاق گفت؛ «میاین همه با هم یه داد بلند بکشیم؟»
پیرزن گفت؛ « آره والله، یه داد خیلی بلند ...» بعد همه با هم داد کشیدیم. خیلی بلند. خیلی خیلی بلند.
منبع : اینجا
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 22:34  توسط بهادری
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 22:9  توسط بهادری
|
کلاس دوم راهنمایی یک معلم تاریخ داشتیم که عین بخت النصر بود ! قدشون کوتاه بود و بی نهایت عبوس و بداخلاق بودند . بچه ها اسم شون رو گذاشته بودند بنی عزرائیل( فامیلیشون با بنی شروع می شد) خانم بنی ... بچه ها رو گروه بندی کرده بود ، هر گروه باید یک بخش تاریخ رو به صورت کنفرانس ارائه می کرد . من به یاد ندارم که حتی یک درس رو خانم بنی ... خودشون تدریس کرده باشند .
یک روز بچه های یک گروه آمدند پایین کلاس ، تا کنفرانس بدن . بچه ها مطالب کتاب رو ، مو به مو حفظ کرده بودند و طوطی وار بیان می کردند؛ ما هم ساکت و صم و بکم ظاهرا گوش می کردیم ولی مطمئنم اگه خانم بنی... ناغافل یک سوال ازمون می پرسید هیچ کدوممون نمی تونستیم به سوالشون جواب بدیم !
داودی در حال کنفرانس دادن بود که یک دفعه صدای جیغ بنفش خانم بنی ... تن و بدنمون رو به لرز در آورد! همگی مات و متحیر به داودی که از ترس رنگ به صورت نداشت و داشت قبض روح می شد نگاه می کردیم
خانم بنی ...با عصبانیت ،سر داودی بخت برگشته فریاد زد و گفت : خاک بر سر احمق ...بی شعورِ (بیب!) اَمُویان چیه ؟ تو توی کدوم طویله بزرگ شدی که اسم اُمَویان به گوشت نخورده !
اون روز خانم بنی ...هر چی به دهنش میامد نثار داودی کرد ، گناه داودی این بود که تا به حال تو طویله شون ، کسی اسمی از سلسله ی اُمَویان نبرده بود !
پی نوشت :
- شاید خانم بنی ...فوت کرده باشه خدا رحمتشون کنه .
- خدا کنه ما جزء اون دسته از معلمها نباشیم که دانش آموزانمون به بدی ازمون یاد کنند !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 23:56  توسط بهادری
|
لـبـت نــه گـوید و پـیـداسـت مـیـگـویـد دلــــت آری
که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:34  توسط بهادری
|
من کودکی را دیدم که برای بزرگ شدن خیلی شتاب داشت . پای در کفش بزرگ ترها
می کرد تا زودتر بزرگ شود ؛ اما چون بزرگ شد هماره در كوچه باغ هاي خيال
در به در به دنبال دوران كودكي مي گشت.
منبع : اینجا
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 15:50  توسط بهادری
|
مردي در كنار رودخانهاي ايستاده بود. ناگهان صداي فريادي را شنید و
متوجه شد كه كسي در حال غرق شدن است. فوراً به آب پرید و او را نجات
داد...
اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب پرید و دو نفر ديگر را نجات داد !
اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك ميخواستند شنید ...!
او تمام روز را صرف نجات افرادي كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده
بودند ، غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانهاي مردم را يكي يكي به
رودخانه ميانداخت...!
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:34  توسط بهادری
|
قمپز در کردن به گفته علامه دهخدا به معنی :" دعاوی دروغین کردن ، بالیدن
نابجا و فخر و مباهات بی مورد کردن " است . اگرچه قمپوز لغت ترکی است و در
لغتنامه دهخدا به معنی آلتی موسیقی از ذوات الاوتار است اما بر اثر تحقیقات
و مطالعات کافی ، قمپوز توپی بود کوهستانی و سرپر به نام قمپوز کوهی که
دولت امپراطوری عثمانی در جنگهای با ایران مورد استفاده قرار میداد .
این توپ اثر تخریبی نداشت زیرا گلوله در آن به کار نمی رفت بلکه مقدار
زیادی باروت در آن می ریختند و پارچه های کهنه و مستعمل را با سنبه در آن
به فشار جای می دادند و می کوبیدند تا کاملا سفت و محکم شود . سپس این
توپها را در مناطق کوهستانی که موجب انعکاس و تقویت صدا می شد به طرف دشمن
آتش می کردند . صدایی آنچنان مهیب و هولناک داشت که تمام کوهستان را به
لرزه در می آورد و تا مدتی صحنه جنگ را تحت الشعاع قرار می داد ولی کاری
صورت نمی داد زیرا گلوله نداشت .
در جنگهای اولیه بین ایران و عثمانی صدای عجیب و مهیب آن در روحیه سربازان
ایرانیان اثر می گذاشت و از پیشروی آنان تا حدود موثری جلوگیری می کرد ولی
بعدها که ایرانیان به ماهیت و تو خالی بودن آن پی بردند هرگاه صدای گوشخراشش
را می شنیدند به یکدیگر می گفتند :" نترسید قمپوز در می کنند." یعنی تو
خالی است و گلوله ندارد .
کلمه قمپوز مانند بسیاری از کلمات تحریف و تصحیف شده رفته رفته به صورت قمپز تغییر شکل داده ضرب المثل شده است .
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 8:19  توسط بهادری
|
واسه چی دعواش کردند ؟ خب طفلی حتما دفتر نقاشی نداشته !
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 0:19  توسط بهادری
|

برای آدمها مرز بگذاريد !
مرز صميميت ؛
مرز تماس فيزيکی ،
مرز رفتار !
مرز کلام ....
شما اين مرز را تعيين کنيد ،
و هميشه يک قدم عقبتر بایستيد !
هميشه ... !!!
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 14:4  توسط بهادری
|
یک دانش آموز بدلیل اینکه معلم او اجازه نداد تا به دستشوئی برود دچار مسمویت شد و فوت کرد.
"احمد سلطان عبدالله" 10 ساله در مدرسه ابتدایی روستایی در منطقه اسیوط مصر مشغول به تحصیل بود.
پزشکی قانونی درباره علت مرگ این دانش آموز گفته است:معلم زبان و ادبیات عربی که عموی این دانش آموز نیز میباشد به مدت سه ساعت اجازه نداد این دانش آموز به دستشوئی برود،او همچنین احمد را به دلیل اصرار برای رفتن به دستشوئی، تنبیه بدنی کرده بود.
این دانش آموز پس از جلوگیری از رفتن او به دستشوئی، با وضعیت جسمی وخیمی روبه رو شد و در نهایت به بیمارستان منتقل شد و به دلیل مسمویت داخلی، فوت کرد.
منبع : اینجا
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:31  توسط بهادری
|
مردی هنگام مرگ در خواست کرد تمام اهل خانواده اش در بالینش جمع شوند تا
از آنها حلالیت طلب کند. در آخر گفت: شتر مرا هم بیاورید تا او هم مرا
حلال کند! چون شتر را به حضور او آوردند، دست محبتی بر سر و صورت او کشید و
گفت: ای حیوان! مدتها بود که به من سواری می دادی و از برای من زحمت می
کشیدی چنانچه در این مدت صدمه ای به تو رسیده یا در دادن آب و علف کوتاهی
نموده ام مرا حلال کن. شتر گفت: هر بدی از ناحیه تو به من رسیده می گذرم؛
مگر یکی از آنها را که هرگز نمی بخشم و آن اینکه گاهی تو افسار مرا به
پالان الاغ می بستی و سوار او می شدی و مرا به دنبال الاغ می بردی و مردم
با دیده حقارت به من نگاه می کردند که الاغی جلو دار من شده، بر من این کار
تو سخت می گذشت، چرا توهین به حیثیت من نمودی و الاغی را بر من مقدم
داشتی! مگر نمی دانستی مقدم داشتن کوچک بر بزرگ و نادان بر دانا خلاف عدالت و
گناهی نابخشودنی است!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۱ساعت 22:34  توسط بهادری
|
اراک - خبرگزاری مهر: آلودگی هوا مدارس و دانشگاه های شهر اراک را روز چهارشنبه هم برای سومین روز متوالی به تعطیلی کشاند.
به گزارش خبرنگار مهر، شدت آلودگی هوا در شهر اراک برای سومین روز متوالی مدارس و دانشگاه های شهر اراک را تعطیل کرد.
براساس
این گزارش، براساس اعلام آموزش و پرورش استان مرکزی همه مدارس شهر اراک در
مقاطع ابتدایی، راهنمایی و متوسطه در دو نوبت صبح و بعد از ظهر
روزچهارشنبه تعطیل است.
گفتنی است به دلیل پدیده وارونگی هوا، طی هفته
جاری معضل افزایش غلظت آلاینده ها گریبانگیر شهر اراک شده و شاخص کیفیت
هوای آن در شرایط هشدار قرار گرفته است .
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۱ساعت 21:3  توسط بهادری
|
شکارچی پرنده ، سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت. این سگ میتوانست روی آب راه برود. شکارچی وقتی این را دید نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید.
برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه ای آن اطراف دعوت کرد.
او و دوستش شكار را شروع كردند و چند مرغابي شكار كردند. بعد به سگش دستور داد كه مرغابي هاي شكار شده را جمع كند. در تمام مدت چند ساعت شكار، سگ روي آب مي دويد و مرغابي ها را جمع مي كرد.
صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره اين سگ شگفت انگيز نظري بدهد يا اظهار تعجب كند، اما دوستش چيزي نگفت.
در راه برگشت، او از دوستش پرسيد آيا متوجه چيز عجيبي در مورد سگش شده است؟
دوستش پاسخ داد: آره، در واقع، متوجه چيز غيرمعمولي شدم. سگ تو نمي تواند شنا كند.
بعضي از افراد هميشه به ابعاد و نكات منفي توجه دارند .
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:20  توسط بهادری
|
تعدادی مرد در رخت کن باشگاه گلف لباس می پوشیدند، موبایل یکی از آنها زنگ زد، مردی گوشی را بر داشت و روی اسپیکر گذاشت و شروع به صحبت کرد ..، همه ساکت شدند و به گفت و گوی او با طرف مقابل گوش دادند...
مرد: بله بفرمایید ...
زن: سلام عزیزم باشگاهی؟
مرد: سلام! بله باشگاهم ...
زن: من الان توی فروشگاهم، یه کت چرمی خیلی شیک دیدم، فقط هزار دلاره میشه بخرم؟
مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر ...
زن: میدونی از کنار نمایشگاه ماشین که رد می شدم، دیدم اون مرسدس بنزی که خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن، خیلی دلم می خواد یکی ازونا رو داشته باشم ...
مرد: چنده؟
زن: شصت هزار دلار.
مرد: باشه. اما با قیمتی که داره باید مطمئن باشی همه چیزش رو به راهه ...
زن: آخ مرسی ... یه چیز دیگه هم مونده... همون خونه ای که پارسال ازش خوشم میومد هم واسه فروش گذاشتن نهصد و پنجاه دلاره ...
مرد: خب برو بگو نهصد هزار تا اگه میدن بخرش ...
زن: وااای مرسی! باشه... بعدا میبینمت، خییییلی دوست دارم.
صدای شنیدن ماچ ...
مرد: باشه ... خدافظ!
مرد گوشی را قطع کرد ... مردای دیگه با تعجب مات و مبهوت به او خیره شدند ! مرد گفت : این ... گوشی مال کیه؟!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۱ساعت 19:12  توسط بهادری
|
ماجرای شهادت عطار از غم
انگیزترین رخدادهای روزگار است. پس از تسلط چنگیز خان مغول بر بلاد خراسان ،
شیخ عطار نیز به دست لشگر مغول اسیر گشت. گویند مغولی می خواست او را بکشد،
شخصی گفت: این پیر را مکش که به خونبهای او هزار درم بدهم. عطار گفت: مفروش
که بهتر از این مرا خواهند خرید. پس از ساعتی شخص دیگری گفت: این پیر را
مکش که به خونبهای او یک کیسه کاه ترا خواهم داد. شیخ فرمود: بفروش که بیش
از این نمی ارزم. مغول از گفته او خشمناک شد و او را هلاک کرد!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۱ساعت 19:4  توسط بهادری
|
سوال : آقای الهی قمشه ای آیا واقعاً چشم زدن وجود دارد؟
پاسخ : تقریباً در همه ی فرهنگهای جهان گونه ای از اعتقاد به چشم زخم “Evil Eye” مشاهده می شود و به نظر ما نیروهايي چون حسادت ، نفرت و انتقام جويي می تواند تاثیرات منفی و آزار دهنده ای در زندگی انسانها داشته باشد و این به معنی قبول انرژی های معجزه آسا نیست بلکه گاهی چند کلمه حرف، یک نگاه و یا حتی یک حرکت دست می تواند آشوبی بر پا کند.
آدمی باید خود را از مصاحبت اینگونه افراد بر کنار دارد و به خصوص امتیازات خود را در معرض نگاه همگان نگذارد.
دشمن طاووس آمد پر او
ای بسا شه را بکشته فّر او
مثنوی
پی نوشت :

علیاکبر شعبانیفرد استاندار استان مرکزی اعلام کرد : برای دومین روز متوالی و به دلیل آلودگی هوا ، تمام مدارس و دانشگاههای اراک فردا سه شنبه (14 آذر ماه) تعطیل است ادارات نیز فردا کار خود را با دو ساعت و نیم تاخیر آغاز میکنند.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:50  توسط بهادری
|
یک عکس از شکلک درآوردن دسته جمعی زنان قاجاری! عکسی که با گذشت زمان هنوز هم لبخند بر لب مینشاند :

این زنان دربار قاجاری دوربین را غریبه نیافته و از خود شکلک در آورده اند ! در این تصویر،
عصمتالملوک دختر دوست محمدخان معیرالممالک و نوه ناصرالدین شاه قاجار نیز دیده می شوند.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:45  توسط بهادری
|

یادش بخیر یک همکاری داشتیم که می گفت : آدمیزاد در شبانه روز یک ساعت خر می شه... خدا کنه تو اون یک ساعت خواب باشه تا کار دست خودش و بقیه نده !
پی نوشت :
می خواید بدونید چی شد که همکار عزیز ما چنین جمله ی قصاری رو به زبون آورد ؟!... نزدیک عید بود ، همه مشغول خونه تکونی بودند . خانم یوسفی ، دبیر حرفه مون بعد از دو روز غیبت با دست باندپیچی شده ، آمد مدرسه . همکارها گفتند چی شده ؟ خانم یوسفی گفت : سنگ کابینت آشپزخونه رو برداشتم بردم حموم بشورمش ، سنگ افتاد روی دستم و انگشتهامو له و لورده کرد ! همه با تعجب گفتند : سنگ آشپزخونه رو بردی تو حموم بشوری ؟!!! خانم یوسفی گفت : شنیدید آدمیزاد در شبانه روز یک ساعت خر می شه ؟ خدا کنه این یک ساعتی که ادم خر می شه ، خواب باشه تا کار دست خودش نده ! از شانس بد ، من تو اون یک ساعت بیدار بودم !
-بر اساس تصمیمی که در کمیته هماهنگی و نظارت مواقع اضطرار استان مرکزی اتخاذ شد و به دلیل وارونگی هوا و ایستایی آلایندگی بیش از اندازه مجاز، فردا (دوشنبه سیزدهم آذر ماه ) تمامی مدارس و دانشگاههای شهر اراک تعطیل اعلام شد.
همچنین ادارات و نهادهای دولتی شهر اراک نیز با 2.5 ساعت تاخیر در ساعت 10 صبح کار خود را آغاز میکنند.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:3  توسط بهادری
|
یک مناجات با سبک نو و متفاوت براتون گذاشتم ، حتما این مناجات رو دانلود کنید مطمئنم از شنیدنش لذت می برید .
لینک دانلود
به طه به یس به معراج احمد ، به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی
به وحی الهی به قرآن جاری ، به تورات موسی و انجیل عیسی ...
بسی پادشاهی کنم در گدایی ، چو باشم گدای گدایان زهرا (س)
چه شب ها که زهرا (س) دعا کرده تا ما ، همه شیعه گردیم و بی تاب مولا
غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما
مسیرت مشخص، امیرت مشخص، مکن دل دل ای دل بزن دل به دریا
که دنیا به خسران عقبا نیرزد ، به دوری ز اولاد زهرا نیرزد
و این زندگانی فانی جوانی خوشی های امروز و اینجا ، به افسوس بسیار فردا نیرزد
اگر عاشقانه هوادار یاری ، اگر مخلصانه گرفتار یاری
اگر آبرو میگذاری به پایش ، یقینا یقینا خریدار یاری
بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟ چه اندازه در ندبه ها زاری آری؟
به شانه کشیدی غم سینه اش را؟ و یا چون بقیه تو سربار یاری
اگر یک نفر را به او وصل کردی، برای سپاهش تو سردار یاری
به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟ چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست، اگر بی قراری بدان یار یاری
و پایان این بی قراری بهشت است ،بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری
نسیم کرامت وزیدن گرفته ، و باران رحمت چکیدن گرفته
مبادا بدوزی نگاه دلت را ،به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره ی بد شدیدا گرفته
خدایا به روی درخشان مهدی ، به زلف سیاه و پریشان مهدی
به قلب رئوفش که دریای داغ است ، به چشمان از غصه گریان مهدی
به لبهای گرم علی یا علی اش ، به ذکر حسین و حسن جان مهدی
به دست کریم و نگاه رحیمش ، به چشم امید فقیران مهدی
به حال نیاز و قنوت نمازش ، به سبحان سبحان سبحان مهدی
به برق نگاه و به خال سیاهش ، به عطر ملیح گریبان مهدی
به حج جمیلش به جاه جلیلش ، به صوت حجازی قرآن مهدی
به صبح عراق و شبانگاه شامش ، به آهنگ سمت خراسان مهدی
به جان داده های مسیر عبورش ، به شهد شهود شهیدان مهدی
مرا دائم الاشتیاقش بگردان ، مرا سینه چاک فراقش بگردان
تفضل بفرما بر این بنده ی بی سر و پا ، مرا همدم و محرم و هم رکاب
سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان
یا مهدی یا مهدی مددی
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ساعت 18:59  توسط بهادری
|
عصرایران - در میان خبرهایی که عمدتاً تلخ اند و از جنگ و گرانی و جرم و
جنایت ، روایت دارند ، خبری کوتاه در خبرگزاری مهر منتشر شده که برغم
زیبایی و اهمیتش ، مهجور ماند.
خبر این بود: «تعدادی از
حاجیان کاروانهای استان خراسان جنوبی هزینه ولیمه خود را به احداث
بیمارستان سرطانی های بیرجند اختصاص دادند. این رسم از گذشته بین
کاروانهای این استان وجود داشته و در سالهای قبل نیز امور خیریهای از
قبیل مدرسه سازی و بیمارستان سازی با کمک هزینه حاجیان خراسان جنوبی انجام
شده است.»
واقعیت این است که سالانه ، مبالغ هنگفتی -که هیچ
کس نمی داند رقم شان چقدر است- صرف هزینه هایی مانند ولیمه حجاج ، افطاری
های پرزرق و برق و نظایر این ها می شود. البته نه ولیمه دادن اشکال دارد و
نه افطاری دادن و اتفاقاً در جای خود نیز ، سنت های نیکویی هستند. با این
حال ، به ویژه در سال های اخیر ، این سنت ها ،در بسیاری از موارد ( و نه در
همه آنها) به طرز نامعقولی به سمت نقض غرض رفته و با آمیخته شدن با خصائصی
مانند اسراف ، چشم و هم چشمی و ... ، نه تنها هیچ گونه بار معنوی ندارند ،
بلکه گناه آلود نیز شده اند.
این موضوع ، به ویژه هنگامی نگران
کننده تر می شود که پای بیت المال نیز به میان می آید که نمودهای عینی آن
را می توان در ماه های رمضان و افطاری هایی که دولتی ها می دهند ، مشاهده
کرد.
این ولخرجی ها در حالی صورت می گیرد که درست در همان زمانی
که میزها و سفره های رنگین برای "سیران شهرگ گسترانیده می شوند ،
نیازمندانی محتاج نان شب اند ، برای درمان اعضای خانواده شان آهی در بساط
ندارند یا لنگ تأمین مخارج مدرسه کودکانشان و اجاره خانه هایشان هستند.
اینجاست
که پای اولویت ها پیش می آید و این ، همان کاری است که حاجیان ژرف اندیش
خراسانی انجام می دهند و هزینه ولیمه های حج شان را ، تجمیع می کنند و در
کاری خیر ، خداپسندانه و عام المنفعه هزینه می کنند.
واقعاً چه
زیباست میلیاردها تومانی که قرار است خرد خرد ، خورده شود و به هیچ کار
نیاید ، یک جا جمع گردد و بیمارستانی خیریه شود و تا دنیا دنیاست ، به
عنوان وقف حاجیان ، به داد نیازمندان برسد.
این ، هنر است که ولیمه ای که قرار بود خورده و نابود شود ، تبدیل به یک ارزش ماندگار کنند.
ای
کاش این سنت زیبا ، در خراسان جنوبی محدود نماند و در جای جای کشورمان ،
این عقل اندیشی دینی و انسانی تکرار شود. آن وقت است که می توان امیدوار
بود بعد از هر ذیحجه ای یا در هر رمضان و محرمی ، گرهی نیز از کار خلق الله
گشوده شود و این می تواند یکی از مصادیق "تعظیم شعائرالله" باشد و چه
زیبا!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:11  توسط بهادری
|
آن مدیرها و معلمهای آراسته قدیم ، هنوز در نظرمان آراسته مانده اند ! انگار هنوز برق می زنند و می درخشند ! خوش لباسی چه مانعی دارد ؟ لباس پاکیزه و مطابق سن و سال ، چه عیبی دارد ؟ چرا آموزگار و دبیر و استاد و مدیر و مربی ، پاکیزه و آراسته نباشند ؟ آن روزها که آراسته بودند کجای کار عیب داشت ؟ وقتی که بچه ها آراسته بودن معلم را دوست دارند ، او چرا خلاف میل بچه ها عمل کند ؟! آیا دقت کرده اید که چرا دختر بچه های دبستانی ، خانم آموزگارِ خوشرو و زیبا را بیشتر دوست دارند ؟!
کودک پاکدل ، جذب زیبایی و آراستگی می شود و نوع قضاوت او زلال و صادقانه است .کودک ، معلم ِ مهربان را هم قشنگ و زیبا می بیند . زیبایی در نظر او فقط چهره زیبا نیست ! همین دختر بچه دبستانی ، به نوع لباس ، رنگِ لباس و نو بودن کفش معلم هم حسّاس است مگر بزرگترها زیبایی را دوست ندارند ؟! مگر آراستگی ظاهری ، موجب زیبایی نمی شود ؟
چه کنیم که گوجه فرنگی و سیب زمینی و گوشت و قند و شکر و ...گران شده ؛مانتو و چادر و روسری و کفش و کت و شلوار و ...هم گران شده و تعویض کت و شلوار و هفته ای یک دست لباس محال است !
با قیمت پیراهن امروز ، در آن دیروزها می شد سه دست کت و شلوار دوخت و هر ده روز یکی را به تن کرد و با رعایت ِ تنوع ، سر کلاس رفت ! نه با مسائل اقتصادی آشنایی دارم و نه روابط زنجیره ای تورّم را می شناسم ، فقط می دانم که آراستگی در شأن معلم است . تردید نکنیم که بوی عرق پا و جوراب زیبنده هیچ کس نیست ، چه رسد به معلم و آدم درس خوانده ای که با تعلیم و تربیت هم سر و کار دارد ....
البته که لباس ، بزرگی نمی آورد . سیرت نیکو ، و سواد و عشق هم باید . لباس میزان سواد را بالا نمی برد ! البته و صد البته که لباس شیک هم مثل عینک ، سواد نمی آورد . صد البته که رعایت اعتدال و حفظ ارزشها شرط است ، اما ظاهر آراسته و نوع پوشش و لباس ساده و مناسب و خوشرنگ ، ارزش را کاهش نمی دهد ! معلمهای جوان و تازه نفس ، از نظر نوع لباس و نوع پوشش می توانند برای بچه ها الگو و معیار شوند . دمپایی کردنِ کفش و خواباندن پاشنه و سوراخِ نوک جورابِ معلم و مدیر و مربی بدآموزی دارد و فقط دانش آموزان را بدعادت می کند !
پی نوشت :
- مطلبی رو که خوندید از کتاب "خاک خوبان ، یاد یاران " آقای علی فرخ مهر استاد و معلم عزیزم انتخاب کردم که به تازگی این کتاب رو به من هدیه دادند . این روزها ، وقتم رو بیشتر با خوندن این کتاب خوب می گذرونم .
- آقای حسین مولوی چند سال پیش در باره ی آقای علی فرخ مهر مطلبی رو نوشتند که در یکی از روزنامه ها چاپ شد . این نوشته رو می تونید در ادامه ی مطلب مطالعه کنید .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت 18:35  توسط بهادری
|
وقتی که حسین را تو " سین " می خوانی !
در تعزیه ، روضه ی حزین می خوانی
یعنی که حماسه را غلط می فهمی
وقتی که ز کوه این چنین می خوانی
***
چون خونِ خدا ، بیا مسلمان باشیم
یا حداقل ، شبیه سلمان باشیم
مولا ، سگ آستان نمی خواهد مرد !
او کرده قیام ، تا که " انسان " باشیم
***
ای مرثیه خوان ! ز فهم مولا دوری
از دیدن جلوه های دریا دوری
چون لهجه ی زینبی نداری ، افسوس !
از خواندن " ما َرَایتُ ِالاّ... " دوری
***
ای مرثیه خوان ! چرا دگرگون گفتن ؟!
از کرب و بلا ، حدیث وارون گفتن
از زینب قهرمان بیاموز ای مرد !
از کرب و بلا ، چگونه و چون گفتن
***
فریاد بزن که کربلا ماتم نیست
میراث حسین ، درد و داغ و غم نیست
جان مایه ی نهضت حسینی این ست :
"هر کس که به ظلم تن دهد ، آدم نیست"
***
ای مرثیه خوانِ اشک سیما ! بس کن
گفتی ز حسین ، جانِ مولا ، بس کن
در چشم تو کربلا کویری تشنه ست
کردی تو شهید کربلا را ! بس کن
***
ای مرثیه خوان ! ز های و هو می گویی
از رأس بریده و گلو می گویی
از داغ اسارت و تنور و گودال
پس کی ز حماسه های " او " می گویی ؟!
***
ظلم ست ، مگو تشنه ی آب ست این مرد
از فرط عطش ، به پیچ و تاب ست این مرد
این غیرت سرخ ، وارث دریاهـــاست
پیغمبر آب و آفتاب ست این مـــــــــرد
***
ای مرثیه خوان ! زبان عاشورا باش
هم قبله ی کاروان عاشورا باش
با لهجه ی سرخ عشق ، همچون زینب
بر خیز و حماسه خوان عاشورا باش
***
ای مرثیه خوان ! حسین یعنی : باران
در چشم زمین ، طراوتی بی پایان
آزادگی و عشق و عدالت ،غیرت
ای مرثیه خوان ! حسین ، یعنی : انسان
***
ای مرثیه خوان ! حسین را باور کن
امشب ز حسین ، روضه ای دیگر کن
رضا اسماعیلی
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت 7:36  توسط بهادری
|
بعد از واقعه عاشورا تعدادي از لشکريان ابن زياد، سر امام حسين ع را به سمت شام حرکت دادند تا به نزد يزيد برده و جايزه بگيرند.
آنان
سر را داخل صندوقي گذارده بودند و به هر منزلگاهي که مي رسيدند ، سر را
بيرون مي آوردند و با آن سر مقدس بازي و تفريح مي کردند و به شرب خمر مي
پرداختند سپس آن سر را به نيزه مي زدند ، صبح که دوباره راهي مي شدند آن را
در صندوق مي گذاشتند تا اين که لشکر ابن زياد ملعون به کنار ديري رسيد که
راهبي در آن سکونت داشت.
آنان سر را از صندوق بيرون آورده و بر نيزه
کردند و دور آن سر مقدس نشستند و به خوشگذراني پرداختند. نيمه شب راهب صداي
کسي را شنيد که تسبيح خداوند مي کرد ، چون از دير بيرون آمد ديد از صندوقي
که در کنار ديوار دير نهاده اند ، نوري عظيم به جانب آسمان مي رود و از
آسمان فوج فوج فرشتگان فرود مي آمدند و خدمت آن سر سلام مي گفتند و آن سر
را تکريم مي کردند. راهب از مشاهده اين احوال تعجب کرد ، سپس به ميان لشکر
آمد و پرسيد بزرگ لشکر شما کيست؟ گفتند: خولي اصبح است.
به نزد خولي
ملعون آمد و پرسيد شما که هستيد؟ گفتند از ياران ابن زياد. گفت درون آن
صندوق چيست؟ گفتند سر حسين بن علي بن ابيطالب ع پسر فاطمه س دختر رسول خدا
ص.
راهب گفت شما بد مردمي هستيد اگر مسيح فرزندي داشت ، ما او را به روي چشم جا مي داديم.
سپس
گفت 10هزار اشرفي پيش من است آن را بگيريد و اين سر را بدهيد تا صبح نزد
من باشد. آنان قبول کردند و سر را به او دادند. راهب آن سر مبارک را با
گلاب شست و با مشک و کافور ، خوشبو کرد و بر زانو گذاشت و تا صبح گريست.
چون صبح شد به آن سر مقدس عرض کرد يا اباعبدالله بر من سخت است که در کربلا نبودم و جان خود را فداي تو نکردم.
يا
اباعبدالله هنگامي که جدت را ملاقات مي کني شهادت بده که من کلمه شهادتين
را گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم سپس راهب سر مقدس را به لشکريان داد و از
صومعه بيرون رفت و به کوهستان پناه برد و در آنجا به عبادت مشغول بود تا
از دنيا رفت.
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 23:2  توسط بهادری
|

دلش دریای صدها کهکشان صبر
غمش طوفان صدها آسمان ابر
دو چشم از گریه همچون ابر خسته
ز دست صبر ِزینب، صبر خسته
صدایش رنگ و بویی آشنا داشت
طنین ِموج آیات خدا داشت
زبانش ذوالفقاری صیقلی بود
صدا، آیینه ی صوت علی بود
چه گوشی می کند باور شنیدن؟
خروشی این چنین مردانه از زن
به این پرسش نخواهد داد پاسخ
مگر اندیشه ی اهل تناسخ :
حلول روح او، درجسم زینب
علی دیگری با اسم زینب
زنی عاشق، زنی اینگونه عاشق
زنی، پیغمبر ِقرآن ناطق
زنی، خون خدایی را پیامبر
زن و پیغمبری ؟ الله اکبر !
قیصر امین پور
دانلود شعر با صدای شاعر ( متاسفانه کیفیتش خیلی خوب نیست )
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ساعت 19:31  توسط بهادری
|
وقتی كه اباعبدالله اين مژده را می دهد كه فردا همه شهيد می شوند ، قاسم
با خود فكر می كند كه شايد مقصود ، مردان بزرگ باشد و ما بچه ها مشمول
نباشيم ، يك مرتبه سر را جلو آورد و عرض كرد : آيا من هم فردا كشته خواهم
شد؟
حسين بن علی نگاه رقت آلودی كرد ، فرمود : پسر برادر ! من
اول از تو سوالی می كنم ، سوال مرا جواب بده بعد به سوال تو پاسخ می دهم .
عرض كرد : عموجان بفرمائيد ! فرمود : مرگ در ذائقه تو چه طعمی دارد
؟ فورا گفت : عموجان ! احلی من العسل چنين مرگی در كام من از عسل شيرين
تر است . فرمود : بله فرزند برادر ! تو هم فردا شهيد خواهی شد اما بعد از
آنكه مبتلا به يك بلای بسيار سخت و يك درد بسيار شديد می شوی ،
ولی اباعبدالله توضيح نداد كه اين بلا چيست . اما روز عاشورا روشن كرد كه
مقصود اباعبدالله چيست . قاسم به ميدان می رود . چون كوچك است ، اسلحه
ای كه با تن او مناسب باشد ، نيست . ولی در عين حال شيربچه است ، شجاعت
به خرج می دهد ، تا اينكه با يك ضربت كه به فرقش وارد می
آيد از روی اسب به روی زمين می افتد . حسين با نگرانی بر در خيمه ايستاده
، اسبش آماده است ، لجام اسب را در دست دارد ، مثل اينكه انتظار می كشد ،
ناگهان فرياد يا عماه در فضا پيچيد ، عمو جان من هم رفتم ، مرا درياب .
مورخين
نوشته اند حسين مثل بازشكاری به سوی قاسم حركت كرد . كسی نفهميد با چه
سرعتی بر روی اسب پريد و با چه سرعتی به سوی قاسم حركت كرد . عده زيادی از
لشكريان دشمن ( حدود دويست نفر ) بعد از اين كه جناب قاسم روی زمين افتاد
، دور بدن اين طفل را گرفتند برای اينكه يكی از آنها سرش را از
بدن جدا كند . يك مرتبه متوجه شدند كه حسين به سرعت میآيد ، مثل گله
روباهی كه شير را می بيند فرار كردند و همان فردی كه برای بريدن سر قاسم
پايين آمده بود ، در زير دست و پای اسبهای خودشان ، لگدمال و به درك واصل
شد . آنقدر گرد و غبار بلند شده بود كه كسی نفهميد قضيه از چه قرار شد .
دوست و دشمن از اطراف نگران هستند . تا غبارها نشست ، ديدند حسين بر بالين
قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است . فرياد مردانه حسين را شنيدند
كه گفت : فرزند برادر ! چقدر بر عموی تو ناگوار است كه فرياد كنی و عمو
جان بگويی و نتوانم به حال تو فايده ای برسانم ، نتوانم به بالين تو بيايم
و يا وقتی كه به بالين تو میآيم كاری از دستم برنيايد . چقدر بر عموی تو
اين حال ناگوار است ...
حماسه حسینی شهید مطهری - جلد دوم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ساعت 19:8  توسط بهادری
|
خیز و جامه نیلی کن ، روزگار ماتم شد
دور عاشقان آمد نوبت محرم شد
نبض جاده بیدار از بوی خون خورشیدست
کوفه رفتن مسلم گوئیا مسلّم شد
ماه خون گواه آمد جوش اشک و آه آمد
رایت سیاه آمد کربلا مجسم شد
پای خون دل وا کن دست موج پیدا کن
رو به سوی دریا کن ساحلی فراهم شد
گریه کن!گلاب افشان!گل به خاک میافتد
باد مهرگان آمد، قامت علی خم شد
قاسم و تپیدنها، لاله و دمیدنها
مجتبی و چیدنها، گل دوباره خرّم شد
تشنه اضطراب آورد، آب میشود عباس
گو فرات، خیبر شو! مرتضی مصمم شد
خادم برادر بود از ره پرستاری
در قدم مؤخر بود، از وفا مقدم شد
نوبت حسین آمد کآورد به میدان رو
نُه فلک به جوش آمد، منقلب دو عالم شد
چرخ در خروش آمد، خاک شعلهپوش آمد
آسمان به جوش آمد، کشته اسم اعظم شد
بر سر از غم زهرا خاک میکند مریم
با مصیبت خاتم تازه داغ آدم شد
گرچه عقدهی دل بود آبروی بیدل بود
کز هجوم فرصتها این فغان فراهم شد
یوسفعلی میرشکاک
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ساعت 16:22  توسط بهادری
|
اين زن بزرگوار (ام البنين) در كربلا نبود ، در مدينه برايش خبر آمد كه چهار پسر تو در خدمت حسين بن علی عليه السلام شهيد شدند . برای اين پسرها ندبه و گريه می كرد . گاهی سر راه عراق و گاهی در بقيع می نشست و ندبه های جانسوزی می كرد . زنها هم دور او جمع می شدند .
مروان حكم كه حاكم مدينه بود ، با آنهمه دشمنی و قساوت ، گاهی به آنجا می آمد و می ايستاد و می گريست . از جمله ندبه هايش اين است :
" ای زنان ، من از شما يك تقاضا دارم و آن اين است كه بعد از اين مرا با لقب ام البنين نخوانيد . چون ام البنين يعنی مادر پسران ، مادر شير پسران . ديگر مرا به اين اسم نخوانيد . شما وقتی مرا به اين اسم می خوانيد ، به ياد فرزندان شجاعم می افتم و دلم آتش می گيرد . زمانی من ام البنين بودم ولی اكنون ام البنين نیستم
و بعد می گويد : " ای چشمی كه در كربلا بودی و آن منظره ای را كه عباس من (شير بچه من ) حمله می كرد ، می ديدی و ديده ای ! ای مردمی كه آنجا حاضر بوده ايد ! برای من داستان نقل كرده اند ، نمیدانم اين داستان راست است يا نه ؟ يك خبر خيلی جانگداز به من داده اند ، نمیدانم راست است يا نه ؟ به من گفته اند كه اولا دستهای پسرت بريده شد . بعد در حالی كه فرزند تو دست در بدن نداشت يك مرد لعين ناكس آمد و عمودی آهنين بر فرق او زد .
. وای بر من ، وای بر من كه می گويند بر سر شير بچه ام عمود آهنين فرود آمد .
بعد می گويد : " عباس جانم ! فرزند عزيزم ! من خودم میدانم كه اگر دست در بدن داشتی هيچكس جرات نزديك شدن به تو را نمی كرد " .
حماسه حسینی شهید مطهری - جلد دوم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ساعت 14:34  توسط بهادری
|