ماجرای راهب مسیحی
بعد از واقعه عاشورا تعدادي از لشکريان ابن زياد، سر امام حسين ع را به سمت شام حرکت دادند تا به نزد يزيد برده و جايزه بگيرند.
آنان سر را داخل صندوقي گذارده بودند و به هر منزلگاهي که مي رسيدند ، سر را بيرون مي آوردند و با آن سر مقدس بازي و تفريح مي کردند و به شرب خمر مي پرداختند سپس آن سر را به نيزه مي زدند ، صبح که دوباره راهي مي شدند آن را در صندوق مي گذاشتند تا اين که لشکر ابن زياد ملعون به کنار ديري رسيد که راهبي در آن سکونت داشت.
آنان سر را از صندوق بيرون آورده و بر نيزه کردند و دور آن سر مقدس نشستند و به خوشگذراني پرداختند. نيمه شب راهب صداي کسي را شنيد که تسبيح خداوند مي کرد ، چون از دير بيرون آمد ديد از صندوقي که در کنار ديوار دير نهاده اند ، نوري عظيم به جانب آسمان مي رود و از آسمان فوج فوج فرشتگان فرود مي آمدند و خدمت آن سر سلام مي گفتند و آن سر را تکريم مي کردند. راهب از مشاهده اين احوال تعجب کرد ، سپس به ميان لشکر آمد و پرسيد بزرگ لشکر شما کيست؟ گفتند: خولي اصبح است.
به نزد خولي ملعون آمد و پرسيد شما که هستيد؟ گفتند از ياران ابن زياد. گفت درون آن صندوق چيست؟ گفتند سر حسين بن علي بن ابيطالب ع پسر فاطمه س دختر رسول خدا ص.
راهب گفت شما بد مردمي هستيد اگر مسيح فرزندي داشت ، ما او را به روي چشم جا مي داديم.
سپس گفت 10هزار اشرفي پيش من است آن را بگيريد و اين سر را بدهيد تا صبح نزد من باشد. آنان قبول کردند و سر را به او دادند. راهب آن سر مبارک را با گلاب شست و با مشک و کافور ، خوشبو کرد و بر زانو گذاشت و تا صبح گريست.
چون صبح شد به آن سر مقدس عرض کرد يا اباعبدالله بر من سخت است که در کربلا نبودم و جان خود را فداي تو نکردم.
يا اباعبدالله هنگامي که جدت را ملاقات مي کني شهادت بده که من کلمه شهادتين را گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم سپس راهب سر مقدس را به لشکريان داد و از صومعه بيرون رفت و به کوهستان پناه برد و در آنجا به عبادت مشغول بود تا از دنيا رفت.
آنان سر را داخل صندوقي گذارده بودند و به هر منزلگاهي که مي رسيدند ، سر را بيرون مي آوردند و با آن سر مقدس بازي و تفريح مي کردند و به شرب خمر مي پرداختند سپس آن سر را به نيزه مي زدند ، صبح که دوباره راهي مي شدند آن را در صندوق مي گذاشتند تا اين که لشکر ابن زياد ملعون به کنار ديري رسيد که راهبي در آن سکونت داشت.
آنان سر را از صندوق بيرون آورده و بر نيزه کردند و دور آن سر مقدس نشستند و به خوشگذراني پرداختند. نيمه شب راهب صداي کسي را شنيد که تسبيح خداوند مي کرد ، چون از دير بيرون آمد ديد از صندوقي که در کنار ديوار دير نهاده اند ، نوري عظيم به جانب آسمان مي رود و از آسمان فوج فوج فرشتگان فرود مي آمدند و خدمت آن سر سلام مي گفتند و آن سر را تکريم مي کردند. راهب از مشاهده اين احوال تعجب کرد ، سپس به ميان لشکر آمد و پرسيد بزرگ لشکر شما کيست؟ گفتند: خولي اصبح است.
به نزد خولي ملعون آمد و پرسيد شما که هستيد؟ گفتند از ياران ابن زياد. گفت درون آن صندوق چيست؟ گفتند سر حسين بن علي بن ابيطالب ع پسر فاطمه س دختر رسول خدا ص.
راهب گفت شما بد مردمي هستيد اگر مسيح فرزندي داشت ، ما او را به روي چشم جا مي داديم.
سپس گفت 10هزار اشرفي پيش من است آن را بگيريد و اين سر را بدهيد تا صبح نزد من باشد. آنان قبول کردند و سر را به او دادند. راهب آن سر مبارک را با گلاب شست و با مشک و کافور ، خوشبو کرد و بر زانو گذاشت و تا صبح گريست.
چون صبح شد به آن سر مقدس عرض کرد يا اباعبدالله بر من سخت است که در کربلا نبودم و جان خود را فداي تو نکردم.
يا اباعبدالله هنگامي که جدت را ملاقات مي کني شهادت بده که من کلمه شهادتين را گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم سپس راهب سر مقدس را به لشکريان داد و از صومعه بيرون رفت و به کوهستان پناه برد و در آنجا به عبادت مشغول بود تا از دنيا رفت.
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 23:2  توسط بهادری
|